کاش گاهی مرد بودم می شد تنهاییم را....به خیابان بیاورم سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم ...!!
کاش گاهی مرد بودم می شد شادی ام را....به کوچه ها بریزم....با صدای بلند بخندم . و هیچ ماشینی.....برای سوار کردنم....ترمز نکند!!!
ما وارثان کوله ی دردیم......
این اخبارهایی که جدیدا میشنوم منو به این نتیجه میرسونه که ما زاده شدیم تا درد بکشیم وافسرده باشیم و خوشی هامون کاذبن..!!!
خدائیش این روزا دارم به این فکر میکنم که این همه خوشبختی یه دفه از شکم کدوم ابر پاره شده و عین بارون داره رو سرم میکوبه (نه میریزه)...!!! والله من که موندم همینطوری![]()
اون از درد دندون و پشت سرش سرما خوردگی وحشتناک و بعدش فشار پایین رو ۸ به مدت سه روز و انواع و اقسام سرم و امپول زدن که عینهو شدیم ابکش از بس سوزن فرو کردن...مثه اینکه قرار بود از روزه گرفتن امسال بی نصیب بشیم که شدیم.....
خدایا کمکم کن سربسته بگم ،خودم میدونم خودتم میدونی که فقط خودت میتونی درستش کنی.... اخ که چقدر کار دارم...اخ که چقدر خسته ام.......دلم انرژی و شادی و اوضاع بر وفق مراد میخواد، خداااااااااا
پ.ن:
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است !
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیستَ
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
الان که مشغول تایپ کردن هستم با یک عدد دندون کشیده اونم از نوع عقلش و فشار پایینه حدودا ۱۰ در خدمتتونم
و نمیدونم این نیمچه انرژی رو از کجام اوردم و نشستم پشت سیستم و وبلاگ اپ میکنم...... ایشالا هیچ وقت گذرتون به دندونپزشکی نیوفته
هفته ی پیش که برای چک اپ رفتم دکتر گرام فرمودن دندون عقل پایین، سمت راست باید کشیده بشه چون داره میره تو گونه ت و کجکی دراومده و از قضا خارج از ردیف دندونای دیگه اته ،ریشه هاشم کج و معوجه
حالا تصور کنید قرار بود چنین دندونی از جاش در بیاد... با سه تا بی حسی شروع به جراحی کرد اونم چه جراحی ... وقتی با اون سلاح پزشکی که همون انبر میباشد دندان بدبخت اینجانب بدخت تر رو میکشید من هم با هر کشیدنی از جام بلند میشدم حدودا چهار دفعه ای رو صندلی دندونپزشکی بلندشدم و نشستم تا کنده شد........اخ که من مرگ رو حس کردم و بعدشم افت فشارو غش و منشی دکتر پاهامو بالا نگهداره و و و ..... وقتی کمپرس یخ رو گذاشتن تمام پاهام و دستام میلرزید..... تازه دکتر میگفت چون فکت کوچیک امکان داشت فکت بشکنه
اون دندون خوشگل رو هم بهم هدیه دادن ، البته خوشگل از نوع کج و کوله، که الان تو یه شیشه ی کوچیک جلو چشممه .....و الان جای اون دندون یه چاله ی سیاه رنگ پرخونه که با دوتا ژلوفن و انتی بیوتیک هنوز درد دارم....و بازم نمیدونم این انگیزه ها رو از کجا جمع میکنم که از این صحنه ی زشت و دردناک هی عکس هم میگیرم....و اینکه چون نمیتونم حرف بزنم کلا بازی پانتومیم خوب شده و شدیم سرگرمی خانواده و همه از حرکات ژانگولر بنده لذت میبرن و سعی میکنن بیشتر ازم سوال کنن![]()
دلم بدجوری گرفته ، میگن وقتی میخاد بدبختی نازل شه پشت هم میاد، الان حکایت ما شده اینکه :
خدا گر ز حکمت ببندد دری برو میزند قفل محکمتری
اخه قربون اون مرام و معرفتت بیخیال شو دیگه ...حالا اینهمه حال گرفتی بیا یه کمم بهمون برس ،بخدا جای دوری نمیره ها! بازم تورو سجده میکنیم!!!! راستی این بانک ها چشون شده چرا پول ادمو میخورن و نمیدن......ای خداااااااااااااااا
پ.ن: به مامانم میگم:مامان درد دندون بدتره یا درد عشق؟...مامانم میگه مثه اینکه هنوز دستشوییت نگرفته![]()
چقدر همه چیز بهم ریخته ست...هیچ چی سرجای خودش نیست...هیچ کدوم از کارام رو برنامه ریزی نیست....من چم شده...!!! این نوع ،زندگی کردن من نیست...خیلی عقبم از همه چیز حتی نوشتن خاطرات... شاید بخاطر اتفاق خیلی مهم و جدیدیه که به زودی تو زندگیم رخ میده.... اما این بی برنامگی رو دوست ندارم... نه خوب وب مینویسم..نه به دوستام سر میزنم...نه ورزش میکنم...هروقت میخام برم سراغشون یک کاری پیش میاد....حتی اتفاقات شاد هم کم میوفته یا به چشمم نمیاد...
امروز داشتم پیگیری یه وام بانکی رو میکردم وای خدا چقدر خسته کنندست....چقدر باید بدویی حالا آیاااااا بدن یا که نددددددن...!!!
این کلاس کاراموزی ما هم شده غوز بالا قوز من نمیدونم چرا هر دفعه عقب میندازن...!!!
چقدر دلم قلیون با طعم هلو میخاد،حیف که به ما نمیسازه از عشق و حالش فقط سردرد میمونه که عطایش را به لقایش بخشیدم... چقدر از این بازی پانتومیم که جدیدا تو جمع جوونای فامیل انجام میدیم خوشم میاد از تلاش کردن برای فهموندن یه چیزی به دیگری لذت میبرم...یه جورایی لال بازیه....
بازم پستم هفت بیجار شد و پرگلایه.....بیخیال حالم خوب نیست....
پ.ن:
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ، اندیشه فرداست
همین فردای افسون ریز و رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته ست
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
چقدر طول کشید تا بعد از دو ماه ،حسش بیاد و بتونم دوباره اپ کنم.البته همش بخاطر نداشتن حس نبود....سرمم بیزی بود.....کلا این روزا رو پیشونیم نوشته ای ام بیزی....!!! تازه میفهمم بعضی ها چرا یه مدت اپ نمیکنن...به هرحال خواستم یه گردگیری کرده باشم و خاک رو از سر و روی وبلاگم کنار بزنم.......
بلاخره بخت ما هم وا شد وسرپیری کلاس رانندگی ثبت نام کردم و فردا آزمون دارم....خدا بخیر بگذرونه.....صبح ها هم میرم اداره.......به زودی هم میخوام برم کلاس ایروبیک دیگه از دمبل و دم ودستگاه بدنسازی بدم میاد....دلم میخاد با اهنگ کل انرژیمو خالی کنم و فقط برقصم و این همه خستگیه منفی رو خالی کنم......
چندهفته ای دندونم درد میکنه و دکترگفته احتمالا باید عصب کشی بشه....درد داره آیا؟
دلم میخاد بازم برگردم به همون روزهای پرانرژی که تو وبلاگم کلی پستای قشنگ وشاد مینوشتم.......شاید یه روزی این احساسات برگردن.......شاید.......
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
یادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام...
سال خرم، فال نیکو،مال وافر،حال خوش
اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی،بخت رام...
سال نو مبارک ![]()
سلام.مدت زیادیه که نیومدم.شرمنده ی همه ی دوستان مهربونم که بهم سر زدن و لطف داشتن......
منم درگیر یه سری کارهام بودم که نشد اپ کنم...
جدیدا هم عضو اف بی شدم که بیشتر سرم تو اون گرمه....
به هرحال این روزها...اخرین روزهای سال ۸۹. روزهای عمرمون که خوب یا بد گذشت..
انشاا... سال بعد سال پربارتر و زیباتری داشته باشیم....
تو این سال اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد اما دلم میخاد اتفاقات خوبمو اینجا ثبت کنم :
۱ـاولیش اینکه عاشق شدم و سهممو از این دنیا پیدا کردم...و هرروز بیشتر و بیشتر تو این عشق غرق میشم![]()
۲ـوکالت قبول شدم و دلم میخاد واقعا تو کارم موفق باشم...هرچند هنوز تو دوره ی کاراموزیه
۳ـبعد از این همه سروکله زدن با کتابا (حدودا ۳ سال) بلاخره با دست به دامن شدن ائمه جماعات فوق لیسانس قبول شدم .![]()
۴ـیه مدت خیلی کوتاه تو یک اداره مشغول کار شدم و تجربه ی خوبی برام بود و دوستان جدیدی هم پیدا کردم.
فعلا دیگه خبری نیست جز اینکه تو این چند روز به دستور مامی جانمان پا به پای کارگرمون خونه تکونی کردیم
...سه روزم با کل خانواده همچنین پدر خانواده مشغول پخت ده کیلو شیرینی بودیم انهم به دستور مامی جون.. که نتیجه اش قولنج کردن کتفای من بود
.... مامانمون انگاری نذر داره به کل فامیل شیرینی بده
الان یه فامیل اینجارو بخونه یه تف حوالمون میکنه
پس بیخیال.... خرید عید هم انجام شد مثه بچه ابتدایی ها نونوار شدیم....رنگ سال هم ابی نفتی بود و سرمه ای... روز اول عید که از خونه زدین بیرون همه رو ابی دیدین شاخ درنیارین![]()
دیگه اینکه دلم واسه خیلی از دوستای خوبم تنگ شده....گاهی شبا حتی بهشون فکر میکنم...چه اونایی که اینجا لینکن و چه اونایی که یه زمانی لینک بودن و حالا دیگه نمینویسن مثل پونه.شیرین.ساینا صالح و آوای عزیزم...
از خدا برای همه تون ارزوی خوشبختی و موفقیت همراه با سلامتی و شادابی میکنم و اگه قابل دونستین منو از دعاهای خیرتون و انرژی مثبتتون محروم نکنین.......![]()
دوستون دارم تا سال جدید و اپی جدید...![]()
این متن رو تو پیج اف بی یکی از دوستام خوندم....جالب بود برا شما هم گذاشتم....البته ممکنه بعضی ها شاکی شن..... 
زنها دوست دارن با مردی ازدواج کنن که، مثل شیر باوقار، مثل خر پرکار،مثل میمون بامزه،مثل سگ باوفا،مثل خروس با غیرت باشه!! ولی اغلب با مردی ازدواج میکنن که مثل شیر بی رحم،مثل خر نفهم،مثل میمون بی ریخت،مثل سگ هار و مثل خروس عاشق حرمسراست!!! 
