*آب خونمون ماهی یه بار قطع میشه، اون یه بار هم عدل موقعیکه منه کچل تو حمومم!!!
یعنی واقعا هیچوقت نشد که اعضای دیگه خونواده برن و این اتفاق براشون بیوفته
....نمیدونم براتون اتفاق افتاده یا نه اما خیلی اعصاب خوردکنه...خیلی گول زننده هم قطع میشه....طبق معمول قبلش چک میکنم که آب گرم و پرفشار هست یا نه؟!بعد میبینم بله گرمابه حاجی فیروز به راهه بعد که میرم تو حموم دقیقا همون لحظه که کله ی مبارک رو شامپو زدم اول آب، سرد میشه بعد تا میرم با همون سرمو آب بکشم که میزنه همونم قطع میشه!!! در اینجور مواقع هم برای اینجانبه دو حالت وجود داره ، یا تو حموم به مدت 2 ساعت میشینم تا آب بیاد که کلا تا مرز کپک زدگی پیش میرم
!یا یه جوری خودمو خشک میکنم و لباس میپوشم و به قول مامی جانمان با" تن نجست "میرم خونه عمه جان که اون طرف خیابونه!و هروقت هم که میرم اونجا وقتی دروباز میکنن نیشم تا بناگوش بازه
...وایشون هم از اونجایی که خانوم فهمیده ای هستن بادست راهنماییم میکنن سمت درب حموم.... در هر دو صورت به زمین و زمان فحش میدم
اول از همه که با ربط و بی ربط فحشارو میبندم به ناف گراهام بل و جدوآبادش، بعد سازنده اسب بخار و ....تا برسه به تعمیرکار پمپ آب ساختمونمون، این یکیو که دیگه دوبله فحش میبندم ،بی پدر فقط پول میگیره، دلم میخواد برم آب خونشونو قطع کنم بعد تو آفتابشون اسید بریزم تا اونجاش بسوزه ،بفهمه که قطعی آب یعنی چی
....درکل برای حموم رفتن یا آب گرم نداریم یا آب سرد و همیشه هم هردوشو نداریم...![]()
خواهری هم اینجور مواقع میخواد حرص منو دربیاره میگه اشکال نداره عزیزم دنیا دار مکافاته
!کفاره گناهاتو اینجوری پس میدی....یا اگر یه موقع خدای نکرده بخاطر جوش یا تب خال نورسیده شروع کنم به غُر زدن...میگه گریه نکن نکبتی هات زده بیرون...!!!![]()
*نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که تو خواب درد بکشید یا اذیت بشید.البته یه چیزو از خیلی ها شنیدم و برا خودم هم پیش اومده که مثلا تو خواب احساس میکنم از بلندی پرت شدم یا میخوام بدوام نمیتونم انگار به پاهام وزنه وصله.....حالا برامن تو خواب یه اتفاقاتی میوفته از نوع خنده دارش.... مثلا یادمه یه روز عصر طاق باز خوابیده بودم که خواب میبینم تو یه مدرسه ام و با یکی از همکلاسیهام دعوام میشه وقتی هم دعوا بالا میگیره اون تو دستش یه مداد داره که فرو میکنه تو سوراخ نافم
و هی فشار میده و من هم نمیتونم عکس العمل خاصی نشون بدم و فرار کنم ،انگاری بهم وزنه های 200 کیلویی وصله!! بعد یهو از درد از خواب میپرم میبینم انگشت سبابه ام رو فرو کردم تو نافم و دورش هم قرمز شده..!!!! هم عصبانی میشم هم خندم میگیره و از اونجایی که عادت دارم موقع طاق باز خوابیدن یه دستم زیر سرم باشه یکی رو شکمم این اتفاق چندبار دیگه هم تکرار شد
....یا بارها پیش اومده خواب میبینم تو استخر یا دریا دارم شنا میکنم بعد موقعیکه میرم زیر آب،از اونجایی که یادم میره این یه خوابه و اگه نفس بکشم آب میره تو دهنم!!کلا نفسمو حبس میکنم اونقدر که احساس خفگی بهم دست میده
و وقتی که شدت پیدا کرد از خواب میپرم و بعدش هم طبق معمول فحش که نصار اموات و ارواح عمه گراهام بل و..... میشه![]()
البته تو یکی از همین کتابای علم طب خونده بودم که قبل از خواب نباید غذای سنگین خورده بشه و یا حداقل چندساعتی باید فاصله بیوفته چون باعث سوء هاضمه ،و کسالت بعد از خواب میشه...
پ.ن:مشکلات خود را با مداد بنویس و پاک کن را در اختیار خداوند بگذار.....
پ.ن1:امروز به قد یه دنیا هوس شادی و خنده کرده بودم اما کسی نبود که بخندونم....
پ.ن۲:
توی این لحظه ی خالی
توی این اتاق خلوت
انگاری کسی رسیده
توی نور و توی ظلمت
کسی که خاطره هامو
باخودش اینجا آورده
انگاری ۲۲ ساله
پنجره بارون نخورده
آموختی به من که در جریان زندگی،گاه فقط باید رها بود.گاهی باید غیرقابل تغییرها را پذیرفت و بسیاری از اتفاقات آنگونه نیستند که ما آرزو داریم.
آموختی به من که هرگز برای خواستن انچه دلم میخواهد با تعصب به خدا اصرار نکنم، چون بر آنچه پشت هرواقعه پنهان است واقف نیستم.
اینکه در کنار هر دعایی این را نیز از خدا بخواهم که آرزوهایی از آرزوهایم را برآورد که صلاحم در برآورده شدنشان باشد هرچند بر من و شکیبایی ام سخت بگذرد.
امروز میدانم، وقتی رسیدن به آرزویی را، بعد از خواستن از خدا از دست می دهم شاید به این دلیل است که یا رویایم کوچکتر از استحقاق من است،پس باید صبور باشم و رویایی بهتر برگزینم یا باید از آنچه پشت این رویای نارسیده می تواند به ضررم باشد بترسم و برحذر باشم.
آموختی به من که در عمیقترین دردها رو به کسی کنم که نزدیکترین است و سر بر دامن مهر او گذارم. تنها کسی که شایسته تکیه کردن بی دغدغه است،امین و مطمئن......!!!
و یادم آمد این جمله ی زیبای دکتر شریعتی را که" خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس، کمکم کن آنچه را که تو دیر خواهی من زود نخواهم و آنچه را که تو زود خواهی من دیر نخواهم..."
پ.ن:دلم برای خودم تنگ شده...اونقدر تنگ که به قفسه سینه ام فشار میاد....دلم میخواد پوست بندازم
پ.ن۱:آهنگhello از اوانسنس خواننده مورد علاقم...
*مجبورم میکنی برای سفر به قلبت،
بلند پروازانه باشم!
شرمنده ام چون این روزها ،می ترسم سوار هواپیماشم!!!
*مجبورم میکنی برای سفر به قلبت،
محکوم به دو خط موازی باشم!
شرمنده ام چون این روزها، می ترسم با قطار از ریل جداشم!!!
*مجبورم میکنی برای سفر به قلبت،
دنبال بلیت اتوبوس باشم!
شرمنده ام چون این روزها ،می ترسم قربانی بی احتیاطی راننده هاشم!!!
*مجبورم میکنی...
مجبورم نکن!
بگذار این روزها بی خیال مسافرت هاشم!!!
پ.ن:دنیام ساکته
زنده ام،اگرچه سرد
پس روی سنگ قبر
دنبال من نگرد!!
زیباترین منظره ،اشک شوق کسی است که دوستش داری.
زیباترین صورت آنست که در پسش سیرتی زیبا نهفته باشد.
زیباترین بخشش،آنست که در خفا باشد.
زیباترین خصلت از خود گذشتگی است.
زیباترین خاطره آنست که هر لحظه آرزوی تکرارش را داشته باشی.
زیباترین نگاه،جوابی است که عاشق از چشمان معشوقش می خواند.
زیباترین پیروزی آنست که پس از چندین شکست پی در پی به دست آمده باشد.
زیباترین وبلاگ همینی است که در حال خواندنش هستید!!!![]()
پ.ن:جهان هستی چیزی را به تو میدهد که لیاقت آن را داری،نه آنچه را که لازم داری.
پ.ن۱:تاحالا براتون پیش اومده منتظر یه اتفاق خوب باشید و بعد میبینی خدا بهت یه حال اساسی داده و اونچه که میخواستی بهش رسیدی
اما چند لحظه بعد میبینی همون خدا با چنان پس گردنی او ن حالو ازت میگیره و میشه ضدحال و لبخند رو لبت میماسه و هی فحش میبندی به شانس کم خونت چون به یه چیز دیگه که باید میرسیدی نرسیدی.و این قضیه اینجانب میباشد که منتظر جواب ارشد بودم و خوشحال که صد در همون، قبولم .بعد با گرد شدن چشام
رو صفحه مانیتور میبینم نه این یه واقعیت تلخی که باید قبول کنم
... و پی به این نکته ببرم که خدا با همون دستش که بهت حال میده با همون دستم حالتو میگیره....ما که راضیم حتمی یه حکمتی بوده ایشالا دفعه بعد(اینو نگم چی بگم...میگن چش سفید کافرشده!!)![]()
شادی پروانه ایست که هرچه تقلا کنی نمیتوانی آن را شکار کنی،
باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند....!
و امروز من شادم چون قبول شدم،چون جواب زحمتامو گرفتم،چون رسیدم به اون چیزی که میخواستم و میخوام و در انتظارش بودم.من آزمون وکالت قبول شدم.خوشحالم و از خدا میخوام این خوشحالی رو به همه ی اونایی که زحمت میکشن چه برای درس چه برای کار هدیه کنه. شرمنده که دیر آپ کردم مسافرت بودم با یه مطلب جدید دوباره میام![]()
عریانی روح من فریاد شد
بر همه صداقت دل
و هیچ سنگی بر من نزده نرفت...!
پ.ن:دلتنگ دوستانی هستم که فراموشم کرده اند!!!
پ.ن۱:آخیشششششششش....بلاخره این امتحان هم تموم شد حالا با خیال راحت میشینم رو مبل، جلو کولر،(هدف از این جمله این بود که ما هم مبل داریم هم کولر
)پام رو میندازم رو پام و با خیال راحت یه بستنی یخی میخورمو تی وی میبینم و بعضی وقتا هم با دوستانمان همان اراذل و اوباش رو میگم میرم استخر یا سینما...اگه بدونید مفتخوری چه حالی داره امتحان کن که مجانیه...![]()
مدتی بود که واقعا احساس میکردم مغزم خسته ست و دیگه جواب نمیده،یعنی هرچی وارد میکردم ارور میداد....چقدر استرس و ضیق بودن وقت و حجم زیاد درسا به آدم فشار وارد میکنه...میخوام یه خورده ذهنم آروم شه بدون دغدغه و مشغله با یه سفر به یه جای خوش آب و هوا که وقتی میخوای گردنتو کج کنی از بابات پول بگیری برای مسافرت کوفتت میشه
اخه بدبخت تاکی باید دستت تو جیب بابات باشه...ها
!؟
برای موفقیتم دعا کنید...دوستون دارم![]()
"ببخش اگر ناخواسته از تو دور می شوم
دلواپست میکنم
خانه ای سوت و کور می شوم
تو به ندیدن من عادت نکرده ای
من به نبودن تو عادت نکرده ام
به خدا مجبور می شوم"
این روزا به خصوص این لحظات آخر هوادارای هر کاندید با هر وسیله ای سخت مشغول تبلیغن...و هیچ وقت به این اندازه شور و اشتیاق برای رای دادن نبود.ایناش برام مهم نیست میخوام از حسی بگم که هیچ وقت نداشتم و دیشب برای اولین بار داشتم...شاید این حس برای خیلی ها بی اهمیت باشه اما برای من یکی پر از اهمیت بود چون هیچوقت اینجوری حسش نکرده بودم که منم آزادم و میتونم آزاد بگردم ،باشم، میتونم راحت حرف بزنم، ابراز احساس کنم، تو خیابونا تو محافل و مجالس مهم بدون اینه که تحقیر بشم، یا چشم هیزی دنبالم باشه ،یا از این بترسم که نکنه یکی بهم تو این جمعیت که دختر و پسر و مرد و زن قاطی شدن و بهم چسبیدن سوء استفاده کنه...
انگیزه نوشتن این مطلب بعد از خوندن پست مرجان عزیزم بود...راستش من دیشب تو یکی از همایش های موسوی که با حضور بازیگرای به نام ایران بود شرکت داشتم و با وجود اون همه جمعیت سه هزار نفری اولین شبی بود که من یه دختر ۲۳ ساله احساس امنیت میکردم همه متحد بودیم همه یکرنگ نه هیچ متلکی نه هیچ فحش ناموسی یا شیطنت پسرای لاط و لوطی...حتی چند نفری بودن تو تیپای اراذل اوباشی اما کاری به کار کسی نداشتن و سرگرم تبلیغ بودن و من بودم با اینهمه حس تعجب!!! در صورتی که تو ایران به دلیل فساد و ناامنی ما دخترا کمتر میتونستیم تو این جور مجامع شرکت کنیم .شده بود به قول خودمون کشور خارج یا اصلا همه عین برادرو خواهر چون واقعا یکدل و یکدست بودیم .حتی بازیگرای معروف که فقط رو صفحه ی تلویزیون میدیدیم دیشب خیلی راحت باهامون بحث میکردن و روبوسی میکردن و شاد بودیم در صورتی که شاید قبلا اگر تو مجلسی میدیدمشون باید فاصله ی یکصدمتری رو حفظ میکردیم. وقتی اخرشب این پست مرجان رو خوندم چقدر تعجب کردم!!چون حسی بود که من داشتم و داشتم برای پدرومادرم میگفتم خواستم همه بدونن این یه واقعیته....
من نمیگم حتما کس خاصی بشه... من میگم کسی باشه، که کاری کنه دوباره و دوباره بتونیم این حس امنیت و آزادی رو بچشیم ....
از بچگی به کتابای داستان و غیر درسی علاقه داشتم(انیشتین دوم که میگن منم!!)و همیشه منتظر روز کتاب بودم تا غروب بشه و پدرم با دوجلد کتاب داستان یکی برای من و یکی برای خواهرم بیاره(چون ما خانواده بسیار فرهنگی میبودیم اصلا و ابدا غیر این روز اولیاء مان برایمان کتاب نمیخریدند!)البته هر چی بزرگتر شدیم این عادت خوب پدرم هم کمتر شد.وقتی دبیرستانی بودم این علاقه جدی تر شد و رو روال خاصی کتابای مورد علاقمو دنبال میکردم.تو اون سن خوندن کتابهایی از جمله اثار بیگانه: کل آثار کوئلیو،خوندن برترین کتابای نیکوس کازانتزاکیس،جان شیفته رومن رولان که ۶ جلد بود،ژان کریستف و برخی اثار مارکز...و کتابای نویسندگان خودمون مثل جلال ال احمد،هدایت و مدرس وشریعتی...باعث شد با دید دیگه ایی به اطرافم نگاه کنم و از اون نوع رمان های که هیچ هدفی توش مشخص نبود و هم سن و سالام میخوندن فاصله بگیرم...
اینهمه مقدمه چیدم که در نهایت بگم جدیدن کتاب سینوهه(پزشک مخصوص فرعون) رو خوندم که بسیار جذاب و خواندنی بود(توصیه به دوستانی که نخواندن بخواندن که حتی الانم دیر شده).با خوندن این کتاب با قدمت چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح که بدون دخل و تصرف مونده میشه خیلی چیزها رو فهمید و انگار که همین روزها نوشته شده... مسئله ایی که این کتاب جذبم کرد و دلیل بر نوشتن در این مورد بود حکومت کردن پادشاهان و سیاستی که بکار میگرفتنه. تو بخشی از این کتاب پادشاه در مقابل اعتراض سینوهه به هرج و مرج و نزاع مردم با همدیگه جوابی میده که بسیار جالبه و کاربرد فروان دارد این روزها:
"سینوهه تو نمیدانی که یک ملت مثل یک گله گوسفند است و باید او را به چیزی مشغول کرد تا اینکه بتوان بر او حکومت نمود و یکی از بهترین وسائل برای مشغول کردن ملت اینست که به او بگویند تو آزاد هستی و برای این بوجود آمده ای که آزاد زندگی کنی و مردم چون عوام هستند هرچه بشنوند میپذیرند و انرا حقیقت میدانند و عمده اینست که آنقدر یک موضوع را در گوش مردم فرو بخوانند که در روح انها جا بگیرد. و تو یک پزشک هستی نمیتوانی بفهمی که هیچ زمامدار عقیده به آزادی ندارد بلکه با این عنوان مردم را فریب میدهد تا اینکه بتواند خود حکومت کند."
دوست ندارم این خلوتکده ام رو از دست بدم واگرنه حرف زیاد و جای بحث فراوان که در این مقال نمیگنجد بنده "ف" رو گفتم خودتون تشیف ببرید فرح اباد...
پ.ن:از اینکه به دوستای خوبم سر نمیزنم شرمنده ...هم این سیستم ذغالی ما از کار افتاده ،میدونید که سال اصلاح و.... سو خت نمیرسه. هم تیرماه یه ازمون مهم دارم و باید شخم زدن رو شروع کنم همانطور که حضرت میفرمایند از شکم ننه ات تا سر قبرت درس بخون،بخون،بخون تا یه خری،سرخری واسه خودت بشی...ما هم گوش به فرمان ...ایشالا موفق میشوم یک روزی ...بپا لال از دنیا نری یه آمیـــــن بگو....
کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم
و زمان چه دیر می گذشت!
امروز،
سال ها آنچنان زود می گذرند
که تمام زندگی برایم...
بچه بازی می نماید!!!
پ.ن:زندگی مثل دیکته است.هی مینویسیم،پاک میکنیم،غلط مینویسیم،خط می زنیم، غافل از اینکه ناگهان عزرائیل میگوید برگه ها بالا!
پ.ن۱:خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس.کمکم کن آنچه را تو زودتر می خواهی،من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر خواهی من زود نخواهم.
پ.ن۲:خدایا هنوز نوبت من نشده؟سهم من چی؟! هر روز میگم "یه روزی،یه جایی،یه جوری،یه کسی،یه چیزی،صبر داشته یاش،صبر داشته باش،صبر داشته باش....
پ.ن۳:آنکه در یادم زنده ای،منهم دلتنگت بودم اما پنجره ای به رویم باز نبود!!!
پ.ن۴:میدونم یه ماهیه که ننوشتم و به شما دوستای خوبم سر نزدم....شرمنده.....این مدت داشتم درس میخوندم ....که پنجشنبه امتحان ارشدمو دادم...
ـ تووی مهمونی ها مرتب از بچه ی چهار سالتون بخواهید که هر چی شعر بلده بخونه.
- جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین.
- وقتی عده ی زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن ، مرتب کانال رو عوض کنین.
- از بستنی فروشی بخواین که اسم 54 نوع از بستنی هارو براتون بگه.
- در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین.
- به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین.
- وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین.
- وقتی با بچه ها بازی فکری میکنین سعی کنین از اونها ببرین.
- ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین.
- شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین.
- اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین.
- وقتی کسی لباس تازه میخره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته.
- وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی میبینین بگین چقدر پیر شده.
- وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود.
- چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین.
- بادکنک بچه ها رو بترکونید.
- اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین.
- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد.
- بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین.
- ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین.
- توی کنسرت های موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین.
- حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین.
- نصف شب ها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین.
- دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین.
- عکس های عروسی دوستتون رو با دست های چرب تماشا کنین.
- شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین.
- موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین.
- توی ظرف های آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندق های دهان بسته بذارین.
پ.ن:میدونم یه کمی قدیمی شده اما بامزه ست....من که هر وقت میخونم کلی میخندم![]()
پ.ن۱:دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت ومهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است........

